خاطره زیبایى را خود استاد (علی صفائی) تعریف مىکرد:
در روزهاى اول انقلاب که تبلیغات چپ (کمونیستها) بچههایى را
جذب کرده بود، با یکى از همینها برخورد کردم. احوالش را پرسیدم و او که مدافعى از
خدا و مذهب دیده بود، عقده خالى کرد که: مذهبىها چه مىگویند؟ خدا و این افکار
ایدآلیستى چیست؟ واقعیت، ماده است و قانونمندىهاى آن! و در همین گیر و دار سخنرانى
پرشور مادى گرایى، زنى رد شد و او چنان او را با نگاه بدرقه کرد که گویى عزیزى را!
از زندگى خصوصىاش پرسیدم که: ازدواج کردهاى؟ گفت: اى بابا،
کسى به فکر ما نیست... و گذشتیم.
پدرش را دیدم و به او گفتم: اگر مىخواهى پسرت به اسم روشنفکرى
راهى ناپاک را طى نکند، برایش زن بگیر! و پدر مشکل را فهمید و اقدام کرد.
جالب بود که روزى دیگر او را در همان حوالى دیدم. حلقهاى به
انگشتش بود و معلوم بود ازدواج او روبراه شده است. گفتگو از اوضاع و گروهها شد.
دوباره به سادگى وارد افکار مادىگرى و کمونیستها شد، اما از جبههاى دیگر. مىگفت
و محکم هم مىگفت که: این ماتریالیستها چه مىگویند؟! ماده چگونه مىتواند این
همه تنوع و توجه بیافریند؟ خدا در همه چیز آشکار است!
ازدواج و رهایى از شهوات کارش را کرده بود.
و به همین دلیل بود که استاد در برخوردهاى اولیه، سخن را به
ازدواج مىکشاند و در پاسخ به علت آن مىفرمود: اگر کاسه آلوده باشد، شیر تازه را
مىگنداند. اگر از اسارتها آزاد نشوى، فکرت و به طور حتم انتخابت هم تحتالشعاع
آن خواهد بود.
از کتاب مشهور آسمان- نوشته عزیزالله حیدری
ایــن گــل هــم تقــدیم به همه دوســتـان مــتأهــل...
ما رو هم دعا کنید تا هر چه زودتر از اسارت آزاد شیم.

یا زهرا (سلام الله علیها)